خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
جهانشاه آل محمود
آرشیو وبلاگ
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
امرداد ۸٩
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آبان ۸۳
مهر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
خرداد ۸٢
اسفند ۸۱
دی ۸۱
آذر ۸۱
آبان ۸۱
مهر ۸۱
شهریور ۸۱
امرداد ۸۱
تیر ۸۱
لینک دوستان
وبلاگ فارسی
پرشين وبلاگ
قالب هاي وبلاگ
جامعه مجازی
ماكرومديا ایکس
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
اخبار ایران
علی حسینی(آرش رامین) شاعر خوبیست شعرش تازه و جسورانه است ومقالاتش خواندنی ست و نشان از تفکر بازش دارد. با من بستگی فامیلی هم دارد و از سر لطف عمو صدایم میکند اما تا به حال افتخار دیدنش را نداشته ام .... پای شعر پاییز 3 چند کامنت مسلسل گذاشته که برای من تفکر برانگیز بودند. درست است دلم خواست چیزی بگویم ... نه نمیخواهم جواب بدهم فقط شاید لازم یاشد چیزهائی را درباره ی نسل مان روشن کنم لااقل این نکته را که ما خودخواسته به کنج عزلت نرفته ایم ...
علی جان!
نه ! باور کن این برج عاج نیست و من هم خودخواسته به این کنج عزلت نیفتاده ام رک و راست بگویم این برج دیو سپیدست و من و ما به اینجا گرفتار.... علی جان ! از همان دهه ی پنجاه که در سایه و در کنار خیلی از بزرگانی که میشناسی شعر را شناختم آدم عزلت طلب و گوشه گیر و کم تحرکی نبودم حتی همیشه ایراد و انتقادم به خیلی از دوستان این بود که گمان میکردند:" اگر شعرمان به کار مردم بیاید خودشان پیدایش میکنند" .... وفکر میکردم آخر و عاقبت این زیج نشستن ها و گمنامی طلبی اینست که حرکت شعری و هنری پویائی که بسیاری توان خود را برسرش فرسوده اند کند شود و دیرتر از آن زمانی که باید، به نتیجه برسد و سرنوشت خود هنرمندان نیز به ورطه ای منتهی شود که در سطحی ترین شکلش گرفتار شدن در دام سرخوردگی و اعتیاد و چه و چه و چه است....
من حتی وقتی از شعر فاصله گرفته بودم و به داستان رو آورده بودم معتقد بودم که ساختن و پروردن خواننده از خود داستان نوشتن مهم ترست و به همین دلیل هم از هر روزن و هر مفری برای آشناساختن خوانندگان با داستان و بویژه داستان امروزی بهره میگرفتم و گاه چنان حرارتی نشان میدادم که به چشم خیلی ها آنارشی می آمد ....
همه ی اینها را گفتم .... که در حقیقت هیچ نگفته ام اما به همین اشاره هم کفایت کن ... در واقع صورت مسئله را گفته ام: لااقل من ، هرگز نخواستم منفعل و گوشه گیر باشم
علی جان!
نوشتن در همه جا دشوارترین کارهاست در جهان سوم شکنجه ی دائم است و میدانی که هرکس آستانه ی تحمل دردی خاص خودش دارد. هرکس تا یک جا می تواند تحمل کند. در این سرزمین اگر تنها باشی هرکس بخودش اجازه میدهد لگدی حواله ات کند . اگر به جائی بند نباشی بند از بندت میکنند. اگر باج ندهی سبیلت را دود میدهند. اینجور هم نیست که طرفت فقط امنیه و دارالحکومه باشد ...نه اتفاقاً خود به اصطلاح اهل هنر و تفکر یا دخیلان در آن ، بیشتر نقش دارکوب را بازی میکنند چنان نیش و منقار در تنت فرو میکنند که هرگز نتوانی سرپا بایستی....
" ریل وی " را که برای چاپ میبردم خیلی از همین بزرگان داستان نویسی کشور به به و چه چه ها گفتند از حرفه ای بودن و ناب بودنش گفتند .... در حالیکه من خودم منقد بودم و میدانستم عیب و ایرادهایش هم چیست ... به هر حال در حد همان تعریف صرف بود و با آنکه بعضی هایشان ناشر هم بودند و در بنگاه های مختلف آدم و سرمایه داشتند قدمی برنداشتند تا ما گرفتار شر " دارینوش " شدیم و هزار جور خلف وعده و عهد شکنی و....و نتیجه اش دپو کردن کتابها در پستوی انباری شان و بعد هم نابود کردن شان که هنوز هم نمیدانم چه غرض و مرضی در کار بود و در دولت اصلاحات هم که خواستیم حق و حقوق مان را بگیریم دیدیم ناشر رفیق گرمابه و گلستان ارشادی هاست و ....
این مهم نیست و از اول هم میدانستم که چاپ و نشر کتاب کار فرهنگی نیست و کسب و کارست و من از اول و ازل عقل معاش نداشته ام... چیزی که اهمیت دارد اینست که اینجا باید عضو یک دسته باشی که حمایتت کنند باید توی یک فرقه باشی تا برایت لنگ بیندازند. من بلد نیستم زیر علم این و آن سینه بزنم بلد نیستم بی جا و بی جهت به مرید و مراد بازی ها تن بدهم این بود که یکی شان که بزرگیست و حالا در آلمان زندگی میکند به همسرم که معمولا نقش منیجر مرا دارد و بخاطر حرفه اش از من در امور دنیائی وارد ترست میگفت: " بدون شما فلانی در غار زندگی میکرد"
الحق هم راست میگفت اما نه به این دلیل که مردم گریز بودم چون حاضر نبودم در خیل مریدان جنابش باشم البته من هنوز هم که هنوزست سخت به آن هنرمند محترم احترام میگذارم و قصدم اسائه ی ادب به ایشان نیت میخواهم از فضا برایت بگویم و دایره ای که مدام دور و برم تنگ تر و تنگ تر شد تا امروز که رستم است و یک دست اسلحه ....
علی جان!
نزدیک چهل است که هیچ کاری جز خواندن و نوشتن ندارم هیچوقت هم شغلی نداشته ام و هرگز نوشتن شغل دومم نبوده ... آدم های اطرافم هم مرا همینجور دیده اند و همینجور تحملم کرده اند. اما خودت بگو کجا میتوانم بی آنکه هویتم را از دست بدهم حرفم را بزنم .... گفتم هویتم چون از جانم نمیترسم اما از هویتم چرا .... رمانهایم " سمور منکه بمیرم ماه را بچر!" و " مثل سگ، سیاه" مجموعه داستانهای کوتاهم " فرشته ی شانه ی چپ" و سه مجموعه شعرم مال تو .... بی تعارف میگویم حاضرم همه را بخودت ببخشم تا پا پیش بگذاری ببینی کجا در گل فرو میروی .... تا ببینی کجا به سد سکندر برمیخوری .... همان سد هائی که دروغ نمیگویم توان گذر از آنها را نداشته و ندارم....
علی جان!
تو راست میگوئی من و امثال من می باید آثارشان را منتشر میکردند چون آن آثار دیگر متعلق به ما نیستند اما وقتی زندانی قلعه ی اژدها شده ایم هیچکس جز یکی مثل تو که خدا میداند چطور نشان مرا یافته ای گمان نمیکند وجود خارجی داشته ایم چه رسد به شنیدن صدایمان .... اما شاید هم دلزدگی و دلسردی مجالم نداده به رسانه های دیگر فکر کنم ... شاید بتوانم به چاپ الکترونیکی فکر کنم یا وب و چه میدانم هرچیز دیگر .... شاید هم پیر شده ام و انتظار اینکه مثل تو جسارت داشته باشم کمی دیرباشد
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱ بهمن ،۱۳٩٠ - جهانشاه آل محمود
برچارراه بی نام و بی شماره
پاییز
می نشیند خسته روی چمدان کهنه اش
می نشینی غافل از چمدانهای فراموشت
مینشانی
دلت را پای خیالی خالی خال خالی
خال مخالی ی یک گربه که پرید و رفت
یک سایه که ورپرید
یک خانه که سوخت
سوخت
میسوزد
سوزانده است
نوک انگشت هایت را فوت میکنی
هنوز میسوزد
-"دودش به چشم خودت میرود"
مادرم که سیگار را میشکست
میدانست دل شکسته مثقالی چند می ارزد
میدانست که در خانه سرگردانم
در کوچه غریبه ام و شهرم دراندشتی ست که مرا گم میکند و وطنم گم شده است
رفته است پشت کتابهای تاریخی
پنهان شده است پشت اشکهای غریبانه
وطنم با اطلس رنگ ورو رفته اش
- مرا غریب گذاشتی و رفتی
مرا رها کردی تا در خانه ام مجهول الهویه بمیرم
شاید سیگاری میگیراند
شاید یک آه میکشد که میتواند ترا هم از پای میز یکشنبه هایت برخیزاند
از پشت مغرب قطبی
گوش بخوابانی
تا اسب سپید من
یا تا شعری بی ربط
حافظه ای خطا کار
شاید سکوتت را کنار توفان کوچک اسباب بازی میشکنی
میشکند نسیم پای ضریح فولادی
میپاید که غمزه به عریانی نفس کود بشود
گریه مزبله
و اشک
وای اشک
اشک ها که رابطه ی آبهای عالم را منکر میشوند
خودشان اقیانوس هائی کوچکند که می خوابند زیر سایه ی دلت
زیر چادر خیالهایت
چادر خیال به صحرای محشر کبری
صحرای خالی خیال
خیال خسته ی دوباره زادن
-"نه زاید و نه زاده شده"
گوش که میخوابانی
نفس من
سری میان سرهای بریده دارد
اسب سپید من
بانوی شوکران را به دشت می گریزاند
تا خلوت درخت و عریانی بازوی مرگ
مرا غریب گذاشتی و رفتی
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢٦ دی ،۱۳٩٠ - جهانشاه آل محمود
- مكث
نيامده بروي
نشنيده خواب باشي و نگفته خم بشوي بر آب
دست نبري تا ستاره
چشم ندوزي در چشم با لبخندي كه شب جهان را به سرزده آمدنهاي دل گره كند
نپري روي دوش ترانه
وا نشوي ميان هفت قل هواله
مست نشوي توي سينه بند باران كه هزار عروس بيابان را شير داده است
نيامده ميروي
ومن كه تسلاي نامم را به مغيلان بخشيده بودم مينشينم به انتظار حبل المتين
كه حاضر و غايب چه تفاوت براي چشم چاه نشين؟
سايه بشود حايل آفتاب
يا سگي كه گرگ بيابان را ماغ بكشد از آن بالا
نشنيده خواب ميروي
بي كه شنيده باشي دوستت دارم را
كه جاري ميشودميان نگفته هاي شرم
ريگ ميشود زير نفس تابستاني شايدها
شكل بي شكلي ها ميشود
رنگ بي رنگي ها
خط بي خطي هاي لا گرفته
تصورهاي از ياد برده
تصورهاي خاكستري
صورتهاي سنگ
سنگ شدن هاي كافر و بي نام
بي كه شنيده باشي
گفته باشي
مانده باشي
جاري تر از ترانه كه پرت ميشود به خدا
پهن ميكند دامن به يك تبسم كوچك
نيامده ميروي
هنوز سري نجنباده هدهد ودلي نلرزانده باران كه؟
هنوز نگرفته دامن ماه را سمور ترسيده ام
نخشكييده بهت من از جل الخالق!
نيامده ميروي؟
نگفته خم ميشوي بر آبهائي كه ترا نرگس مي خوانند
خوابهائي كه ترا به جادوي جذبه ميخرامانند
پس من چه؟
باز بمانم ميان شك های بیشماره؟
بمانم پري درگمان؟ و بالی در حسرت؟
دور بشوم از خودم تا هيچي و پوچي و هيچ كجا باد؟
نيامده ميروي؟
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢٦ دی ،۱۳٩٠ - جهانشاه آل محمود
همیشه همینطورست
همیشه چیزی پشت سایه های طولانی
گم میشود که باور کنم
ناف مرا برای تنهائی بریده اند
و نیمکت توتم است
نیمکت حسرت تمامی لحظه هائیست که میتوانستند
در ستایش مطلق جاودانه شوند
نیمکت توتم منست
وباور میکنم که در همیشه ی خودش مرا فهم میکند
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱٠ آذر ،۱۳٩٠ - جهانشاه آل محمود
خیلی وقت بود دل و دماغ وب نوشتن را نداشتم همه اش هم به خودم مربوط نبود راستش اصلا گاهی خود همین نگفتن کلی حرف است اما توی تقدیم نامه ی دفتر شعر " تقصیر تو نیست من بخت را بد فهمیده ام" نوشتم : همین که نمیگویم و تو میدانی لال نیستم یعنی که میدانی چقدر حرف،نیم گفته و ناگفته مانده است.
سالهای شصت وهفت - شصت و هشت کار مطبوعاتی را هم درست با همین حس بوسیدم و کنار گذاشتم . دروغ نمیگویم هم گاهی دلم برای روزنامه نگاری تنگ میشود و هم برای وب نوشتن .... خدا آخر و عاقبت همه را بخیر کند
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢۳ آبان ،۱۳٩٠ - جهانشاه آل محمود

پارسا آل محموذ پسر کوچک من انگار بیشتر از من به فکر مکث است .... پس این پست را فقط بخاطر او میگذارم:
گاهی بی آنکه خودت بدانی آنقدر غرق بازی زندگی میشوی که نمیفهمی چقدر زود پیر شده ای ... پیرشوی پسرم اما جداً رندگی خیلی کوتاهست
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٩ - جهانشاه آل محمود
حالا از آن وقت هاست که میخواهم بفهمم کجا هستم ... کجا بوده ام که نفهمیده ام و ندانسته ام چطور گذشت ....بعد به خودم میگویم بیخودی نیست که اسمت مکث است فقط مکثی داشتی درنگی کوتاه ... مثل خود زندگی و....
شاید همیشه همینطور بوده تقصیر هیچکس هم لابد نیست دیگر.....
پيام هاي ديگران () link شنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٩ - جهانشاه آل محمود
بز طلیقه بزی یوده که در روز کفاره کاهن بزرگ بالای سرش می ایستاد ... مردمان گناه خود را بر او میخواندند و بعد او را در بیابان رها میکردند .... روزی نیست که نگویند همه اش تقصیر شما اهل قلم است ما که چیزی نمیدانستیم و نمیدانیم وروزی نیست که سرگردان بر و بیابان نشویم ... تاکی گرگ ما را بدرد لابد گناه همه پاک میشود
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٧ - جهانشاه آل محمود

نه خودم هم باورم نمیشود اینهمه پرت شده ام اینهمه دور رفته ام که .....شاید خیال کرده بودم همیشه بیخبری خوش خبریست ، نبود...اول پست تازه را دادم بعد رفتم سراغ پیغام ها ...کیارش عزیز با خبرم کرد ....آنقدر شوکه ام که نمیتوانم چیز زیادی بنویسم...
سیروس رادمنش همشهری من بود اما بیش از آن همزبانم همکلام روزگار جوانی روزگاری که تازه داشتم معنای شعر را می فهمیدم بود...شاعر و پیشتاز یکی دو نسل مردی از قبیله ی فیلسوفان شعر...پارتیزانی در کوه کمر های زبان ، تکتازی در شعر پیشتاخته ی بختیاری تبارهای جنوب که شعر رمز و راز و عشق و جنون است ...
به یاد آن روزهای بارانی اهواز که ساعتها قدم میزدیم و شعر خواندیم اورا می بینم که در ملکوت نیز سر به زیر انداحته شعرهای رمزآمیزش را میخواند:
در کجای دل است
او که میناهای شکسته را به یاد میآورد
و طوفان آبگینه را
در طرحِ هزار دستانهی آن قُمریانم
که رفتند و شاید نمیدانستند
که من نیز
به هر رفتنی ، "مشایعت مرگ خود " میگشتم
حالا :
در کجای دل است
او که میخواهد
پراشیدههای رنگ و رنگ را
در بندهای جان ؛
مثل رخت و بخت
که سیاه : بر زینهای نو عروسان مرگ !
ـ به راستی چه میخواهد ؟
یادش جاودانه باد
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٧ - جهانشاه آل محمود
ماه رمضان امسال نمایش رادیوئی بیست و هشت قسمتی ای داشتم که از شبکه ی رادیو فرهنگ پخش شد بنام " نیمه ی روشن ماه" این نمایش را جواد پیشگر کارگردانی و نادر برهانی مرند سردبیری کرده بودند . در مجموع کار بدی از آب در نیامد. راستش به چیزی که در نظر داشتم نرسیدم ولی به هرحال تجربه ی خوبی بود.
مقصود اصلی من این بود که از دیدگاه سورن کی یر که گور نگاهی به موقعیت خودمان در شرایط فعلی یعنی قحط ایمان بیندازم . صورت کار ساده بود " استاد بازنشسته ی دانشگاه بعد از تصحیح کتاب پسر شهیدش که مروری بر دیدگاه های که گور بود دچار آلزایمر میشه اما او از این فرصت و این مکثی که در زمان حال پیش اومده برای جستجوی حود واقعیش استفاده میکنه ... خودی که در میان خیالات و برداشت های متفاوت فردی گم شده .. از طرف دیگه ما شاهدیم که خانواده ی او هم در این میان آزمایش بزرگی رو میگذرونن اونا باید با بیماری پدر برخورد کنن و در این میان خود واقعی شون رو نشون بدن ... در حقیقت کار پس زدن مداوم نقاب هاست "
به هر حال تجربه ی ساده و دراماتیک بیان کردن موقعیتی فلسفی برای خودم فرصت بزرگی بود و این را مدیون دوست خوب و بزرگوارم شهرام گیل آبادی هستم که پس از سالها دورشدن از نمایش رادیوئی با دادن چنین فرصتی به من اعتمادش را نشان داد . وممنون از نادر عزیز که حمایتم کرد تا در شرایطی دشوار بی دغدغه کارم را بکنم .
کتاب " با چشم ِ گوش دیدن " که به نوعی هند بوک نوشتن نمایش رادیوئی است را ویرایش نهائی کردم فکر میکنم اوایل آبانماه منتشر میشود... به کار آنهائی که دوست دارند نمایشنامه ی رادیوئی بنویسند می آید.
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٧ - جهانشاه آل محمود
